«کاپیتال»، جنبش کارگری و حزب
یانیس الینگ
آرش برومند

16.07.2023

مارکس در «سرمایه» نه تنها قانون های حرکت اقتصادی، بلکه همچنین حرکت های مرکزی سیاسی را نشان داد. پس از آن، سیاست مارکسیستی بدون نقد اقتصاد سیاسی و بررسی اساسی حرکت های طبقاتی امکانپذیر نیست. با کشف جنبش های طبقاتی به مثابه نیروی محرکه تشکیل حزب ها، مارکس نسبت به پژوهش بورژوایی حزب ها گام ها جلوتر است.

„کتاب «سرمایه» به جنبش موجود کارگری ربط زیادی نداشت“. چنین خوانشی از «کاپیتال» امروزه نسبتا فراگیر است. و واقعا هم «سرمایه» راهنمای مشخصی برای سرنگون سازی نیست. با این حال، «سرمایه» تا حدودی در بحث‌های مارکسیستی درباره شکل درست سازماندهی و از این طریق پیشرفت جنبش کارگری می‌تواند مفید باشد. یک پژوهش مارکسیستی در رابطه با حزب ها باید کار خود را از مارکس آغاز کند و یافته‌های «سرمایه» را در نظر بگیرد.

در «بیان نامه کمونیستی» (مانیفست)، مارکس و انگس این نکته را فرمولبندی کرده بودند که با چه دقتی جنبش کارگری به سازماندهی خود می پردازد تا به سوسیالیسم دست یابد:

  1. مبارزه بر ضد بورژوازی با موجودیت پرولتاریا شروع می شود (بنگرید به مجموعه اثرهای مارکس و انگلس، ج.4، ص 470)

  2. کارگران ابتدا در شاخه کاری خود مبارزه می کنند – آن هم بر ضد خود ماشین ها و کارخانه ها. در این وضعیت آنها هنوز متفرق اند و مبارزه شان اغلب هنوز در قالب نبردهای بورژوازی بر ضد اربابان فئودال است. «همبستگی کارگران هنوز نتیجه اتحاد خود آنها نیست، بلکه نتیجه اتحاد بورژوازی است». (همانجا، ص 470)

  3. همواره طبقه های هر چه بیشتری به صف پرولتاریا پرتاب می شوند. تکامل نیروهای مولد بگونه فزاینده ای شرایط زندگی و منافع مشترک کارگران را ایجاد می کند. به این ترتیب کارگران برای نخستین بار انجمن های پایدار خود را ایجاد کرده و شروع به مبارزه پیگیر

    برضد بورژوازی (ابتدا به خاطر دستمزد) می کنند. (همانجا)

  4. ثمره این مبارزات، که می تواند پیروزمند باشد یا به شکست بیانجامد، اتحاد بیشتر کارگران در سطح ملی خواهد بود. از این جا به بعد مبارزه اقتصادی به مبارزه سیاسی بدل می شود. (همانجا، ص 471) (1)

  5. «سازمان یابی پرولتاریا به صورت طبقه، و از این طریق به صورت حزب سیاسی» (همانجا، ص 471)، که قادر است، برای نمونه، محدودسازی زمان کار به وسیله قانون را پیش ببرد.

  6. بخشی از بورژوازی و طبقه حاکم به صف پرولتاریا پرتاب می شود. بخشی دیگر به پرولتاریا می پیوندد. از این راه، پرولتاریا آموزش می یابد. (همانجا، ص 471 و ادامه آن)

  7. «پیروزی پرولتاریا اجتناب ناپذیر است» (مجموعه اثرها، ج. 4، ص 474)

کسی که این سطرها را می خواند، بطور اجتناب ناپذیری از خود می پرسد: پس چرا مارکس و انگلس در یک حزب به مثابه عالی ترین شکل سازمانی فعالیت نکردند؟ پاسخ خیلی ساده است: چون حزبی وجود نداشت. «بیان نامه حزب کمونیست»، در واقع بیان نامه یک سازمان کوچک چپ غیرقانونی، یعنی «اتحادیه کمونیست ها» بود. این اتحادیه تنها تا سال 1852 وجود داشت و با فروکش مبارزات طبقاتی در دهه 1850 از هم پاشید.

سال 1848 در بسیاری از کشورهای اروپایی نه شبح کمونیسم، بلکه شبح خیزش ها و انقلاب ها در گشت و گذار بود! مبارزه های طبقاتی در نقطه اوج خود بودند و مارکس و انگلس این چنین به این دوران پرآشوب ورود کردند. اما در پی مرحله داغ مبارزه های طبقاتی یک دوره آرامش نسبی و بازگشت محافظه کارانه برقرار شد. هیچ حزب چپی در این زمان وجود نداشت.

فرض این نکته نیز کاملا نادرست است که مارکس و انگلس درک امروزی ما از حزب را داشتند. جانستون (Johnstone) پنج کاربرد متفاوت مقوله حزب در نزد مارکس و انگلس را برمی شمرد. (2) جانستون درباره سال های 1850 از حزب بدون سازمان سخن می گوید. کارگران خود حزب و جنبش را تشکیل می دهند. اگر از منظر شکست 1848 به «سرمایه» بنگریم، این نکته قابل درک می شود. مارکس پس از انقلاب شکست خورده 1848 ناچار به مهاجرت به لندن شد. او در آنجا دو جزوه کوچک بسیار مهم یعنی «مبارزات طبقاتی در فرانسه» و «18 برومر لویی بناپارت» را نوشت، که در آنها به تحلیل شکست انقلاب فرانسه پرداخت. در این رابطه او توجه خود را بشدت بر طبقات شرکت کننده در انقلاب متمرکز کرد. او از تحول معین طبقه ها و عملکرد آنها شکست جنبش کارگری 1848 را توضیح داد. (3) مسیر سوسیالیسم به آن سرراستی که او می پنداشت نبود. اتحاد جنبش کارگری امری بدیهی نبود. (4)

مارکس کارهای مقدماتی «سرمایه» را در دهه 1850 آغازید. او گامی به عقب برداشت و به صورت فشرده و ژرفی به اقتصاد پرداخت. البته مارکس و انگلس از راه نامه نگاری های پرشمار با فعالان سیاسی بسیاری از کشورها در تماس بودند. بر این اساس مارکس امید به تشکیل حزب چارتیست های چپ در انگلستان به همت رهبر چپ آنها، ارنست جونز، داشت. اما گرانیگاه کار او در کنار روزنامه نگاری، کار در زمینه اقتصاد بود. و واقعا هم اگر کسی «سرمایه» را بخواند، می بیند که استدلال های مارکس به هیچوجه صرفا اقتصادی نیست. بلکه برعکس، بخش های گسترده ای از «سرمایه» از نگرش تاریخی مایه گرفته و یا از نمونه های تاریخی بهره می گیرد. اگر کسی از صفحه های 60 تا 120  فراتر رود، کشف می کند که مارکس در چندین فصل به دقت به کیفیت زندگی طبقه کارگر می نگرد. او چندین صفحه را به نقل قول از گفته های مخالفان کارگران اختصاص می دهد: صاحبان کارخانه ها، لردها و غیره. او در اینجا بصورت بسیار دقیق تری نسبت به «بیان نامه»، به پیدایش کارگر مزدیِ بصورت مضاعف آزاد، در روند انباشت اولیه و نیز تشکیل تدریجی پرولتاریای صنعتی می پردازد (بنگرید به مجموعه اثرها، ج. 23، ص 371-673). مارکس در اینجا به وضع نظریه اقتصادی طبقه ها و پیدایش آنها می پردازد. او به گونه ای بسیار روشن تضاد میان سرمایه و کار را تشریح می کند.

حال ممکن است که برخی ها چنین استدلال کنند که درست همان بخش های تاریخی «سرمایه» اشتباه اند. در دهه 1970 پس از انتشار کارهای تامپسون، وستر، هابسبام و دیگران بحثی در این باره درگرفت که آیا پیدایش طبقه ها، آن گونه که مارکس تشریح کرد، صورت گرفته است؟ تامپسون و وستر شکل گیری طبقه کارگر را در مبارزه و به مثابه یک جنبش در حال جستجو و یادگیری تشریح کردند. هابسبام به درستی به این نکته اشاره کرد که انگلستان تنها کشوری بود که در آن پرولتاریای صنعتی اکثریت را داشت. (6)

اما علیرغم همه این تناقض ها مارکس تنها انگیزاننده اصلی مبارزه های طبقاتی یعنی نیروی محرک اقتصادی را کشف نکرد. پیش بینی های او درباره نفوذ هرچه بیشتر سرمایه داری در جهان و تشریح او از صنعتی شدن کاملا درست بود. هر جا که سرمایه یک صنعت بزرگ آفرید، طبقه کارگر و همراه آن جنبش سازمان یافته کارگری ایجاد شد. بورلی سیلور (Beverly Silver) به این نکته در پژوهش خود درباره صنعت های اصلی سده 19 و 20 یعنی صنعت پارچه بافی و خودروسازی، اشاره کرده است. (7) از این لحاظ مارکس در «سرمایه» نه تنها قانون های حرکت اقتصادی، بلکه همچنین حرکت های مرکزی سیاسی را نشان داد. پس از آن، سیاست مارکسیستی بدون نقد اقتصاد سیاسی و بررسی اساسی حرکت های طبقاتی امکانپذیر نیست. با کشف جنبش های طبقاتی به مثابه نیروی محرکه تشکیل حزب ها، مارکس نسبت به پژوهش بورژوایی حزب ها گام ها جلوتر است. ازینرو، خوانش صرفا اقتصادی یا منطقی «سرمایه»، ماورای جنبش واقعی کارگری، کاملا بی معنی و بیهوده است.


پانویس ها

  1. انگلس به مساله پرولتاریزه شدن کارگران به وسیله مبارزه سندیکایی در «وضعیت طبقه کارگر در انگلستان» توجه کرده بود. او در این اثر مبارزات شغلی را به مثابه «مدرسه جنگ» کارگران می نامد. (مجموعه اثرها، ج. 2، ص 441)
  2. جانستون از لحاظ زمانی این دوره ها را تقسیم بندی می کند: 1. اتحادیه کمونیست ها 1847-1852. 2. حزب بدون سازمان (1864-1852) 3. انترناسیونال (1864-1872) 4. حزب توده ای مارکسیستی ملی کارگران (1870 و سال های بعد از آن) و 5. «حزب کارگر» انگلیسی آمریکایی نسبتا گسترده (1880 و سال های بعد) (بنگرید به مانتی جانستون، مارکس و انگلس و مفهوم حزب. در Socialist Register، ج. 4، 1967، صص 121
  3. بنگرید به PKA، درباره تاکتیک حزب پرولتری، تحلیل طبقاتی مارکسیستی فرانسه از سال های 1848-1871، برلین غربی. 1972
  4. به احتمال زیاد تفرقه وضعیت عادی طبقه کارگر است -آنگونه که آنتونیو گرامشی و فرانک دپه سال های بسیار پس از مارکس مطرح کرده اند. بنگرید به فرانک دپه، وحدت و تفرقه طبقه کارگر. اندیشه هایی درباره تاریخ سیاسی جنبش کارگری، ماربورگ، 1981، ص 81.
  5. ادوارد پی تامپسون، پیدایش طبقه کارگر انگلیس، لندن 1963؛ میشاییل وستر، پیدایش پرولتاریا به مثابه روند آموزشی، فرانکفورت ماین، 1972
  6. اریک هابسبام، عصر افراط ها. تاریخ جهان در سده بیستم، مونیخ، 1998، ص 384 و پس از آن.
  7. بورلی جی. سیلور، نیروهای کار. جنبش های کارگری و جهانی شدن از 1870. برلین/هامبورگ، 2005، ص 212.

منبع: Z نشریه نوآوری مارکسیستی، شماره 111، سپتامبر 2017

No Comments

Comments are closed.

Share