شناخت و نقد
مارکس و نقد خرد در مدرنیته (بخش پایانی)
سرگیو پِرِز
برگردان: م. ت. برومند

26.06.2017

مارکس به جنبشی تعلق دارد که در تبار کانت تصورش این بود که عصر ما، عصر نقد گرایی (کریتیسیسم) است و به این صورت هیچ چیز نمی تواند بدون عبور کردن از صافی خرد ثابت شود. برای مارکس خرد یک ایده آل دسترس ناپذیر نیست، بلکه چیزی است که واقعیت می یابد و در زندگی واقعی دگرگون می شود و بنابراین نقد عینی آن جایز است.

وارد کردن خرد در تاریخ: عقلانیت از آن این جهان است (دنباله).

علاوه بر این، مقوله «کار در کل» امکان این بررسی کردن را فراهم می آورد، که شرایط امکان یک موضوع (تاریخی و مفهومی) برای وجود آن موضوع ضروری اند. جدا کردن موضوع از زنجیره تعین هایی که وجودش را بنا می نهند، ناممکن است. بنابراین مقوله از موضوعی که برای درک کردن به کار می رود جدایی ناپذیر است؛ زیرا موضوع جز آن چه که در خلال مقوله وجود دارد، نیست. به موازات آن مقوله تنها در همان موضوع کاربرد دارد و انتقال پذیر به موضوع دیگر نیست. از این رو، به طور تناقض آمیز، مقوله ها هر چند به بی زمانی اندیشه مربوط اند، نمی توانند بدون دگرگشت ها از دوره های تاریخی عبور کنند. «مقوله کار در کل» شکل ویژه و انتقال ناپذیر مناسبات تولید سرمایه داری است:

«نمونه کار به طور نمایان نشان می دهد که حتا مقوله های بسیار انتزاعی، هر چند معتبر – دقیقن به دلیل طبیعت انتزاعی شان – برای همه دوره ها – در شکل معین این انتزاع کم تر از آن ها، فرآورده شرایط تاریخی نیستند و به طور کامل برای این شرایط و در چهارچوب آن ها معتبر باقی می مانند». (33)

اکنون برای ما دقیق تر بودن در تحلیل مان در باره رابطه بین «شناخت عقلانی» و نقد که پی بنای اثر مارکس است،  ممکن است. نقد استوار بر بررسی کردن شرایط تاریخی است که درون آن ها موضوع پیدایشش را آشکار می سازد. در این مفهوم، نقد شناخت موضوع است. البته، نقد هم چنین استوار بر بررسی کردن فعالیت اندیشه در کوشش های اش برای رسیدن به این فهم پذیری است. در واقع، این یک خود شناخت اندیشه است. به بیان دیگر، شناخت موضوع، هم زمان یک شناخت اندیشه است که به این موضوع می اندیشد. شناخت پیرو نقد بدین ترتیب، با نقد شناخت مطابقت دارد. از این رو، نقد هم چنین یک شناخت موضوع پیرو نقد است. ایده ی «فعالیت خرد»خصلت ویژه ای به اثرهای مارکس می بخشد، در مقیاسی که این اثرها ضمن نقد مقوله های پیشین، مقوله های جدیدی می آفرینند.(34)

تا کنون ما فقط مقوله های بسیار انتزاعی را بررسی کردیم. با وجود این، در یکی از نقل قول های پیش گفته، مارکس نشان می دهد، زمانی که به مقوله های بسیار «ساده» می رسیم باید برای رسیدن به «یک کل غنی در تعین ها و رابطه های بغرنج به عقب برگردیم».(35) این طرح ریزی – که مارکس آن را «کیفیت خاص اندیشه» وصف می کند – مارا به گوناگونی دنیای عینی، اما این بار در خلال منشور اندیشه ورزی باز می گرداند. مسئله به درستی عبارت از یک وجود، اما وجودی معقول است. این دیگر یک عینیت ساده نیست، بلکه عینیتی است که از شرایط اساسی وجودش غنی می شود. بنابر این تئوری تمام بعد آن را در نظر می گیرد: از این رو، تئوری باید نه تنها خرد وجود موضوع ها، بلکه هم چنین خرد وجود آگاهی را که خود این موضوع ها را تمیز می دهد و به آن ها می اندیشد، در نظر گیرد. بنابراین، خرد در کاربرد عملی اش خرد ورزی این مناسبات تولید را به عنوان وضع موجود در همه کنش های افراد نمودار می سازد.

برای رسیدن به این نقطه ضروری است، به آن چه که مارکس آن را مفهوم سرمایه توصیف کرده است، رجوع کرد. مفهوم پایه ای که او نکته اساسی جلدهای 1 و 2 مبانی نقد اقتصاد سیاسی را به آن اختصاص داد، از این قرار است: «پی گیری دقیق گسترش مفهوم سرمایه، مرکز ثقل اقتصاد سیاسی مدرن و بازتاب سرمایه واقعی، پی بنای هر جامعه بورژوایی، پرهیز ناپذیر است».(36) بدون وارد شدن در شرح و بسط ها، ما راه پیموده مارکس را در مسیرهای بزرگش برای رسیدن به آن، به منظور فرمول بندی کردن مفهوم سرمایه پیش رو می نهیم. او از بررسی کردن گردش کالاها آغاز می کند، زیرا این گردش اهمیت اضافه ارزش را که محرک انباشت است، روشن می سازد. او در این نتیجه گیری درنگ ندارد که اگر ارزش درون گردش نمودار می گردد، از آن به وجود نیامده، بلکه در تولید به وجود آمده است. سپس مارکس شکل های گوناگون مبادله را که به برخورد اساسی بین سرمایه و کار می انجامد، تحلیل می کند. اگر سرمایه می تواند به عنوان مبادله کالاها درک شود، برای درک کردن آن در نظر گرفتن دیگر مقوله های تحلیل شده پیشین مانند شکل پول، روند کار و روند ارزش افزایی، هم چنین مقوله اضافه ارزش ضروری است. این مقوله واپسین (یعنی اضافه ارزش) که در آغاز کتاب 111 (37) شرح داده شده اساسی است، چون پیدایش اضافه ارزش، مازاد کار را که محرک انباشت و تولید سرمایه داری است، توضیح می دهد. با اضافه ارزش ما به تعریف پی بنای مفهوم سرمایه راه می یابیم؛ ارزشی که به ارزش افزایی خود می پردازد.

اهمیت بسیار زیاد این مفهوم سرمایه در چه چیز است؟ دو چیز: نخست به خاطر این که برای رسیدن به این مفهوم به دیگر مقوله های شمارمند برای دست یافتن به تار و پود مفهومی بغرنج نیاز است: «برای تحلیل کردن مفهوم سرمایه باید نه از کار بلکه از ارزش، به عبارت دقیق تر از ارزش مبادله چنان که اکنون درجریان گردش رشد می یابد، عزیمت کرد. عبور کردن مستقیم از کار به سرمایه چونان عبور کردن مستقیم از تبارهای گوناگون بشری به صراف (بانکدار) یا از طبیعت به ماشین بخار ناممکن است».(38) دوم، به خاطر این که مفهوم سرمایه گوهر روند تولید و انباشت سرمایه داری یعنی مرحله ها و موردها را بازتاب می دهد که در خلال آن ها ارزش به عنوان اضافه ارزش که غایت، تمامیت درونی مجموع حرکت را تشکیل می دهد. «سرمایه یک ارتباط ساده نیست، بلکه روندی است در مرحله های گوناگون که همواره سرمایه است».(39) مفهوم سرمایه، مفهوم «ارزشی است که به ارزش افزایی خود می پردازد»، اما برای انجام این کار باید شکل های گوناگونی را در درازای سیرش بپذیرد: این ارزش سوژه واقعی روند است، گوهری که ضمن دگرگون شدن دایمی شکل اش، هویت خاص اش را هرگز از دست نمی دهد.

«آن چه در گردش سرمایه، روند می آفریند، پول، کالا، وسیله تولید و کار نیست، بلکه ارزشی است که به تناوب به شکل پول، کالا، یا وسیله تولید رخ می نماید. تنها ارزش شایسته این دگر دیسی است […]. (40)

هنگامی که مفهوم سرمایه پا می گیرد، همه مرحله های بعدی می توانند چونان نمونه های این گوهر نگریسته شوند. مفهوم سرمایه، خرد بودن، پایه همه مقوله هایی را تشکیل می دهند که از آن ناشی می شوند: روند کار، کارخانه، صنایع بزرگ و سرانجام قانون عمومی انباشت سرمایه داری، همه در تولید اضافه ارزش شرکت دارند.

در مورد تفسیری که در حال گسترش دادن آن هستیم، نکته اساسی این است که در پس پشت این موردهای مفهوم سرمایه چارچوب عینیت این رابطه های تولید که سپهر عقلانیت خاص این رابطه ها را فهم پذیر می سازد، نمودار می گردد. (41) همه آن چه را که واقعی و اندیشیده در چارچوب این مناسبات تولید است معنی اش را به اعتبار این غایت درونی که ارزش افزایی فزاینده ارزش است، می یابد. این گوهر، این هدف، تأثیر همه شرکت کنندگان در این روند را سمت و سو می دهند. بنابر این، تئوری شرح دادن و وصف کردن کنش انسانی، عقلانی و فهم پذیر را در چارچوب این مناسبات تولید ممکن می سازد. خرد وجود سرمایه عبارت از عمل کردن به گونه ای است که ارزش به ارزش افزایی خود می پردازد، اما این خرد وجود هم زمان خرد رفتار کردن عامل هایی است که در آن شرکت دارند. اگر مشتاق درک کردن این خرد رفتار کردنیم، نباید از کاربرد مفهوم سرمایه بپرهیزیم. زیرا بدون این مفهوم چنین «عقلانیتی» نمی تواند «شکل» و «مضمون» داشته باشد. شناختن این عقلانیت به پیوند دادن آن با شرایط هستی اش باز می گردد. از این رو، مارکس به تأیید کردن این نکته که برخی ایده ها «جهان را به جنبش درمی آورند»، بسنده نمی کند. او تأثیر عقلانیت سرمایه داری را در خلال همه نمودهای روند اجتماعی به تفصیل نشان می دهد. بنابراین، ایده هایی که عامل های درون نظام بورژوایی را به جنبش درمی آورند، نه به عنوان ایده آل های خرد بی زمانی، بلکه به عنوان شکل های ویژه عقلانیت مربوط به برخی شرایط هستی نمودار می گردند. این نشان می دهد که مارکس جایگاه جداگانه ای در مدرنیته دارد. چنین است که او خرد را به عنوان نوعی ناظر مستقل که بنابر آن فرد جهان را می بیند و داوری می کند، نمی نگرد و از آن ایده ای هنجارین که باید در جهان به کار برده شود، نمی آفریند. به عقیده او خرد بنا بر شکل های عقلانیتی که در روندهای مشخص نقش می بندد، فعال است.

مسئله قطعی نشان دادن این نکته است که خرد به طور تنگاتنگ با تاریخ، با تاریخ خاص خود و با تاریخی در پیوند است  که در آن عقلانیت چیزی را می گزیند که آن را تشکیل می دهد و در آن چیزی را می یابد که آن را به دگرگون شدن در یک نقد درونی وامی دارد، البته، بدون بایستن برای  پذیرفتن هر پیش فرضِ آن چه که وجود دارد یا آن چه که باید خرد باشد، اثبات کردن در آن جا که خرد اصل عام برابری پیدا می کند، دشوار نیست.

«درواقع کالا یا کار از دیرباز فقط به عنوان ارزش مبادله تعریف شده اند. بین افراد، سوژه ها روندی جریان دارد که به عنوان سوژه های مبادله پذیر وصف شده اند. به طور مطلق هیچ تفاوت بین آن ها وجود ندارد. با وجود این آن ها را به مثابه تعین صوری در نظر می گیریم و این نبود تفاوت مربوط به تعین اقتصادی آن ها است، تعینی که در آن برخی ها نسبت به برخی دیگر در رابطه تجاری قرار دارند این نمودگار کارکرد اجتماعی آن ها، یا ارتباط اجتماعی است که آن ها بین خودشان دارند. هر یک از سوژه ها مبادله پذیرند، یعنی هر یک همان ارتباط اجتماعی را نسبت به دیگری و دیگری نسبت به او دارد. بنا بر این، به عنوان سوژه های مبادله ارتباط آن ها ارتباط برابری است». (42)

می توان همین را درباره اصل عام آزادی نیز گفت: «از این پس در مقیاسی که، این تفاوت طبیعی افراد و کالاهای شان […] انگیزه یکپارچگی این افراد، ارتباط اجتماعی شان را به عنوان سوژه های مبادله پذیر تشکیل می دهد که در آن برابری شان از پیش فرض و بررسی شده است، اکنون تعین آزادی به تعین برابری افزوده می شود».(43) آزادی و برابری به یقین جز اصول مهم خرد در مدرنیته اند. اما آن ها همان قدر ایده آل خرد و سنتزهای اندیشه آن چه که در چارچوب روندهای عینی کار و مبادله ژرفش و واقعیت یافته اند، نیستند. «بنابراین، نه تنها برابری و آزادی در مبادله که استوار بر ارزش های مبادله است، در نظر است، بلکه مبادله ارزش های مبادله آن پایه واقعی است که هر برابری و هر آزادی را به وجود می آورد». (44)

با وجود این، هرچند مناسبات سرمایه داری برخی شکل های آزادی و برابری را درون شرایط مادی زندگی جای داده اند، در نهایت این شرایط زندگی است که عقلانیت تحمیل شده توسط سرمایه، چنین اصولی را آشکارا محدود کرده یا خلاف آن عمل می کند. شناختن خرد به طور عقلانی، نشان دادن نابرابری درونی است که نقد درونی آن دگرگونی خاص اش را بدون وابستگی به هیچ شور بیرونی ممکن می سازد. عقلانیت به درستی استوار بر این کشمکش خود به خود است. از این رو، خرد به عقیده مارکس نمی تواند یک بن انگاره (postulat ) بی خدشه اندیشه، مجزا در خودآگاه، جدا از گوناگونی آزمونی جهان باشد؛ زیرا خرد و تضاد های اش نمایش گر اصل خرد پذیر و سازنده این واقعیت اند. این چیزی است که به این واقعیت مشخص زندگی می بخشد. گسترش و نقد درونی خرد را فقط می توان ضمن تفسیر کردن «زندگی عقلانی» که موجودهای بشری را به رفتار کردن وا می دارد و در خلال آزمون به عنوان واقعیت مشخص تحقق می یابد مرز بندی کرد. آن جا نیز «شکل» درون مناسبات تولید جنبه قطعی دارد؛ زیرا بدون گسترش اندیشه در تاریخ و بدون این آزمون متضاد که ازآنِ اوست، خرد از شکل و آگاهی از خویش بهره مند نخواهد بود و از خویشتن آگاهی نخواهد داشت.

به نظر ما، با در نظرداشت خرد مارکس، ما «خرد در تاریخ» را روند یگانه ای توصیف کرده ایم که در خلال آن رابطه بین عینیت چیزها و خرد پذیری آن ها به وجود می آید. به درستی این امر به خاطر این است که خرد هم زمان نقطه مشترک و تفاوت میان این عنصرها را تشکیل می دهد که هم زمان روند یگانه خرد و نا برابری آن در برابر خودش، یعنی نقد درونی اش را می آفریند. در خود این مناسبات تولید است که خرد ایده آل های اش را می یابد و خردها در هیچ یک از این ایده آل ها موفق به تحقق یافتن نمی شوند. به بیان دیگر، خرد خود نقدگر است، اعم از این که فیلسوفان از آن آگاه یا نا آگاه باشند. برای مارکس ثابت کردن این نکته بسیار اهمیت دارد که نقد خرد از اندیشه بیگانه از خود روند سر چشمه نمی گیرد. از این رو، او نمی پذیرد که خرد و نقد آن عمل اندیشه ناب، نظم اندیشه های تنظیم گر است که کنش های پراتیک را که به جاست درون این جهان رهبری شود، تحمیل می کند؛ به نظر می رسد، این نفی کارهای اندیشه «مستقل» از دیدگاه برخی فیلسوفان مدرنیته ناپذیرفتنی است. عقلانیت واقعی عبارت از گزیدن این یا آن اصل هنجاری ضمن نگریستن آن به عنوان قانون برتر نیست، بلکه درک کردن روندی است که در خلال آن اندیشه موضوع را فهم پذیر می سازد و خویشتن را با شناختن مقوله هایی از آنِ خود که این خرد پذیری را ممکن کرده، فهم پذیر می سازد. اینک چرا خرد تنها با عزیمت از مرحله ای که در آن مسیری را می شناسد که از آن اوست ، تفاوت های مرحله های مسیرش را به طور عقلانی درک می کند. به بیان دیگر اندیشه خرد نمی شود، مگر هنگامی که «تبارشناسانه» باشد.

از این رو، مارکس به جنبشی تعلق دارد که در تبار کانت تصورش این بود که عصر ما، عصر نقد گرایی (کریتیسیسم) است و به این صورت هیچ چیز نمی تواند بدون عبور کردن از صافی خرد ثابت شود. با این همه، او ضمن بررسی کردن روش نقد به دریافتی از خرد رسید که به طور چشمگیر از برخی ایده آل های مدرنیته فاصله مند است. به عقیده مارکس خرد آفرینش آزاد اندیشه، چیز کامل مرکب از اصل های انتقال ناپذیر به آن چه که همواره با نتیجه های فریبنده باورهای ما مقایسه می شود، نیست. خرد وجود دارد، اما در خلال مسیری که به موجودهای بشری امکان داده است با کار خود جهان را با شکل بخشی کنونی اش بسازد و به درک انعکاسی خویش در این کوشش نایل آید. اصول خرد به تمامی وجود دارند. آن ها می توانند مدعی حقیقتی باشند، اما از هیچ ابدیتی برخوردار نیستند. هیچ طبیعت بشری سرانجام کاملی را بازتاب نمی دهد، از این رو، نمایشگر پیوستگی شیوه زندگی مادی ومفهوم آزادی است که موجودهای بشری تا زمان حاضر ایجاد کرده و برای دگرگون کردن آن درنگ ندارند. به دقت این چیزی است که در عصر ما برخی بشر دوستانِ کلیت باور، مارکس را از این بابت نمی بخشند.(45) برای مارکس خرد یک ایده آل دسترس نا پذیر نیست، بلکه چیزی است که واقعیت می یابد و در زندگی واقعی دگرگون می شود و بنابراین نقد عینی آن جایز است. خرد یک معیار فرا اخلاقی نیست، بلکه جنبه ای از روندی دایمی است که بنابر آن موجودهای بشری بدون پایه دیگری جز مفهومی که به تدریج خودشان در جریان تاریخ شان می آفرینند، برای آفریدن نهادهای جدید و آزادی های جدید به تلاش برمی خیزند. مارکس خرد را با گام استوار در دفتر تاریخ به ثبت رسانده است.

توضیح: این مقاله توسط آندرین پلو مل، از مکزیک از اسپانیایی به فرانسه ترجمه شده است.

منبع: شماره 50 مجله آکتوئل مارکس از انشارات دانشگاه آزاد فرانسه

پی نوشت ها

      33 – کارل مارکس، گروند ریسه 26.1 [25]

      34 – به عقیده ما رادیکال بودن «نقد» در نزد مارکس الف: مربوط به رد پذیرفتن پیش فرض هایی است که از موضوع ناشی می شوند. برعکس، باید شرایط ظهور [موضوع ها] را توضیح داد: ب رد پذیرفتن پیش فرض ها در باره آن چه که وجود دارد یا ناگزیر اندیشه باشد؛ برعکس باید پیدایش مقوله ها را که بنابر آن ها موضوع اندیشیده شده، تحلیل کرد. آن ها نزدیکی این پروژه «شناخت شناسانه» را با مفهوم هایی که به آثار «تبارشناسانه» میشل فوکو جان می بخشند، نمودار می سازند.

       35 – کارل مارکس، گروند ریسه 21.1

      36 – کارل مارکس، گروند ریسه 273.1

      37 – کارل مارکس، گروند ریسه 262.1 [227].

      38 – کارل مارکس، گروند ریسه 193.1 – 199 [170]

      39 – همان جا، 93.1 [170].

      40 – کارل مارکس، گروند ریسه 131.1

      41 – در عصری که مارکس گروند ریسه را می نوشت، هنوز مفهوم «نیروی کار» را به کار نمی برد و از مفهوم «توانایی کار» استفاده می کرد.

      42 – کارل مارکس، گروند ریسه 179.1 [153].

     43 – همان جا

     44 – کارل مارکس، گروند ریسه 183.1 [156].

     45 – در اصطلاح بشردوستانِ کلیت باور ما به برخی برنامه ها می اندیشیم که در پی یک نقطه اتکای انتقادی اما تزلزل ناپذیرند [که صوری است و بنابر این تهی یا «معقول»] و خود را ناتوان از درک کردن یک نظم اجتماعی متفاوت با نظم ما نشان می دهد: هابرماس، رالس، نوزیک، دِورکین

No Comments

Comments are closed.