سر مایه داری اولیگوپل های فینانسیاریزه شده
دشمن دموکراسی است
مصاحبه رادیویی پاسکال فوریه با سمیر امین (مارس 2009)
برگردان : م . ت . برومند

09.11.2015

این است سرشت طبقه های رهبری امروز سرمایه داری واقعاً موجود. این ها به هیچ وجه قدرت های دموکراتیک نیستند. این ها قدرت های به طور بنیادی ضد دموکراتیک اند. این سیستم جهانی سازی مالی سیستمی است برای برقرار کردن قدرت اقتصادی و سیاسی واقعی اولیگوپل های مرکزهای امپریالیستی … مساله عبارت از خارج شدن از سرمایه داری در بحران است و نه خارج شدن از بحران سرمایه داری!


 

Samir_Amin_Kapitalism_Doshman_Demokrasi

زمانی در یکی از نوشته های تان گفته اید که شکل جدید سرمایه داری اولیگوپل های فینانسیاریزه شده دشمن دموکراسی است. مایلم چگونگی آن را بدانم.

آری، این شکل جدید سرمایه داری به طور بسیار جدی و عمیق در این مفهوم دشمن دموکراسی است که رانت انحصار در صورتی تحقق می یابد که قدرت این اولیگوپل ها بی چون و چرا نه فقط در مدیریت اقتصادی همه فعالیت های اقتصادی در مقیاس های ملی و جهانی، بلکه هم چنین در این مفهوم که سیستم سیاسی در خدمت آن باشد، به اجرا در آید، یعنی سیستم سیاسی از دخالت در مدیریت اقتصاد چشم بپوشد و آن را به قول معروف به بازارها، آزادی بازارها وا گذارد.

اگر دولت از تنظیم کردن سیستم اقتصادی چشم بپوشد، در این صورت رأی دادن به چه درد می خورد؟

این پرسش پیش می آید که سیستم دموکراتیک چیست؟ سیستم دموکراتیک سیستمی است که در آن گزینش توسط انتخابات و مجلس که دربردارنده آلترناتیوهای گوناگون است، انجام می گیرد که در آن این آلترناتیوها می توانند قدرت سیاسی را که به تنظیم مدیریت سیستم اقتصادی می پردازد، به گردش در آورند.

اگر دولت از تنظیم سیستم اقتصادی به سود اولیگوپل هایی که انحصار مدیریت را در دست دارند، چشم بپوشد، در این صورت انتخابات دیگر معنا ندارد. در کشورهای دموکراتیک غربی، انتخاب کنندگان این را خوب می دانند : شما آزادانه رأی می دهید و انتخابات به نسبت درست است. (این انتخابات مانند مصر یا هر جای دیگر مخدوش نیست) شما می توانید رأی سفید، آبی، ارتجاعی، محافظه کارانه بدهید، و نیز می توانید نه رأی سرخ، بلکه صورتی و شاید حتا سرخ بدهید (در این صورت فقط یک اقلیت کوچک خواهید بود…). البته دولتی که در پی این انتخابات روی کار می آید، نخستین جمله اش این خواهد بود: «ما کاره ای نیستیم، این بازار است که تصمیم می گیرد». بنابر این، برای چه رأی می دهید؟

وانگهی، در ایالات متحد که کشور دموکراتیک بسیار پیشرفته در سرمایه داری اولیگوپل ها است، به انتخابات بنگرید، حتا در انتخابات رییس جمهوری که به عنوان انتخابات مهم در ایالات متحد نگریسته می شود، شرکت در انتخابات محدود به یک اقلیت است؛ یعنی کم تر از 50% است و در واقع، به ندرت فراتر از 50% است. نیمی از انتخاب کنندگان که رأی نمی دهند، ثروتمندان نیستند، تهیدستان اند. آن ها به خوبی می دانند که دموکرات ها یا جمهوری خواهان یک چیزند. نیه ره ره رجل سیاسی تانزانیایی در این باره گفته بود: «ما کشور تهیدستیم، یک حزب واحد داریم، اما شما کشور ثروتمندید دو حزب واحد دارید. بدین ترتیب، شما گزینش برای آلترناتیو میان دو حزب دارید که به یک ترتیب عمل می کنند» بنابر این، این عمیقاً ضد دموکراتیک است.

پس «مدل» انتخابات دلخواه کدام است؟ انتخابات در پارلمان اروپا . . .

و این گزینش ضد دموکراتیک گاه به طور ساده لوحانه تأیید شده است. هنگامی که می گویند جامعه غربی از دموکراسی بسیار رنج می برد، معنی آن چیست؟ معنی آن این است که انتخابات بیهوده است. ایده آل انتخابات از نوع انتخابات پارلمان اروپا خواهد بود، انتخابات برای پارلمانی که قدرت ندارد… تن دادن به این شکل انتخابات ناخوشایند، دشوار است. اما نگاه کنید به اتحادیه اروپا که چگونه عمل می کند. این نمونه کاملی از نفی دموکراسی است. اگر شما به اولیگوپل هارأی مساعد ندهید، آن ها شما را به هر چند بار رأی دادن که لازم باشد وامی دارند تا این که رأی مساعد بدهید. به هر رو، اساسنامه بنابر موافقت های لیسبون به اجرا در می آید… در مثل با این که موافقت های لیسبون توسط ایرلند رد شد، آن ها ایرلند را 25 بار به دوباره رأی دادن واداشتند تا رأی مثبت بدهد.

واپس نشینی نهاد سیاسی به سود جامعگی (sociétal) . . .

بنابراین، اگر مفهوم دموکراسی این است، در این صورت دیگر دموکراسی وجود نخواهد داشت! دموکراسی در حال واپس رفتن است. از این رو از پیشرفت باز مانده است. این جا من کشورهای سرمایه داری پیشرفته، موسوم به دموکراتیک را در نظر دارم… این پراتیک در حال پس روی است. این پس روی در گویش و در زبان آشکار است. آن ها از «مسئله های جامعه» از «مسئله های جامعگی» صحبت می کنند، آن ها دیگر از «مسئله های اجتماعی» صحبت نمی کنند؛ زیرا کسی که مسئله های اجتماعی را در بیان می آورد در واقع، مسئله اکثریت، مسئله زحمتکشان، استثمار شوندگان، فرودستان، از هستی ساقط شدگان، بی کاران یا خانه بدوشان را بیان می کند. این ها مسئله های اجتماعی هستند. آن ها این مسئله های اجتماعی را در حاشیه قرار می دهند و مسئله های موسوم به جامعه را به عنوان برابری بین جنس ها (Genres) به جای استفاده از اصطلاح انگلیسی (که در فرانسه سکس ها گفته می شود) مطرح می کنند که نبردی کاذب به شمار نمی رود، اما از همان سرشت نیست. آن ها از مسئله های همجنس گرا و غیره و غیره صحبت می کنند. آن ها در باره مسئله ها چیزی نمی گویند… از این رو، اصطلاح «پرولتر» جای اش را به «مهاجران» داده است. اکثریت مهاجران به درستی بخش مطلوب پرولتاریا را تشکیل می دهد. البته، آن ها دیگر از «پرولترها» که از خاستگاه محلی یا خاستگاه مهاجر باشند، سخن نمی گویند. آن ها مسئله قدرت را جانشین کرده اند که بنابر انتخابات درست تصمیم می گیرد. آن ها دیگر در باره «قدرت» حرف نمی زنند. آن ها از «حکومت» (gouvernance)، حکومت خوب و بد صحبت می کنند. آن ها گفتمان های فرهنگ سیاسی کشمکش آمیز، یعنی شناسایی گوناگونی منافع اجتماعی و نه جامعگی و کشمکش اجتماعی را جانشین کرده اند. آن ها از این پس از «شریک های اجتماعی» کنونی صحبت می کنند انگار که استثمار شونده و استعمارگر شریکان (گذشته . م) بوده اند. آن ها از «حکومت» ضرورتاً «خوب» یا «بد» سخن می گویند. یعنی موعظه مذهبی به سبک آمریکایی که جای گفتمان سیاسی را می گیرد، هنگامی که سارکوزی می گوید سرمایه دار باید پاکدامن باشد و اوباما خلاف آن را نمی گوید. مارکس در زمان خود به روشنی گفته است که سرمایه دار وجود ندارد، او تجسم سرمایه است. او نمی تواند جز بنابر ضرورت های بهره وری مالی و اقتصادی سرمایه، به نحو دیگری عمل کند. او آدمی نیست که خوب یا بد است، او آدمی است که بنابر منطق سرمایه عمل می کند.

سیستمی که فقط با کنترل نظامی می تواند عمل کند

بدین ترتیب ما با واپس نشینی دموکراسی روبروییم. البته، در مقیاس جهانی وضع از این بدتر است. چرا در مقیاس جهانی وضع از این بدتر است؟ به خاطر این که سرمایه داری سرچشمه این قطب بندی، در مقیاس جهانی بدون مقیاس مشترک با آن چیزی است که تمامی بشریت در طی این 3 هزار یا 30 هزار یا 300 هزار سال مقدم بر سرمایه داری شناخته است. حدود سال 1800 نسبت بین ثروتمندترها و فقیرترهای جهان حد اکثر یک به دو بود. حتا به رُوش (Bairoch) اقتصاد دان بسیار خوب، که در گذشته است، آن را به 1 و 1.3 ارزش یابی کرد. اروپای آن عصر در شمار بسیار پیشرفته ها قرار نداشت. این کشور چین بود که تا 1820 از تولید ناخالص داخلی سرانه برتر از بریتانیای کبیر و البته بالاتر از میانگین اروپا بر خوردار بود!

آن ها از این نزدیکی بسیار زیاد در سطح رشد مردم جهان به جایی رسیدند که از 1 تا 20 و از 1 تا 60 در زمان کنونی می شود. 1 تا 20 میان کشورهای ثروتمند و کشورهای موسوم به درآمدهای متوسط، کشورهایی که امروز آن ها را «کشورهای نو خاسته» می نامند. و 1 تا 60 بین کشورهای ثروتمند و کشورهای موسوم به حاشیه ای، یعنی کشورهای بسیار فقیر سیاره، به ویژه بخش زیادی از کشورهای آفریقا. این امر فقر عمومی در مقیاس بزرگ جهانی را نشان می دهد.

سیستم به شرطی می تواند ابدی شود که اقلیت خلق ها، ملت ها، «جامعه ها» که من ترجیح می دهم بگویم شمال ، یعنی 15% جمعیت، به تقریباً تمامی منابع طبیعی سیاره که این دسترسی را [برای سایر خلق ها] منع کرده اند، دسترسی داشته باشند. این امر به درستی چیزی را ایجاب می کند که از حیث گوهر کاملاً ضد دموکراتیک است، یعنی کنترل نظامی سیاره. شما نمی توانید چینی ها، هندی ها، عرب ها ، مردم جنوب شرقی آسیا ، آفریقا، آمریکای لاتینی ها را از دسترسی داشتن به این منابع (برای استفاده کردن خوب یا بد، مانند استفاده کردن غربی ها از منابع طبیعی شان) بدون داشتن کنترل نظامی سیاره محروم کنید. اکنون 6000 پایگاه نظامی مداخله گر آمریکا در سراسر سیاره وجود دارد. 6000 پایگاه نظامی و پیمان آتلانتیک برای چیست؟ پیمان آتلانتیک ابزار ایالات متحد آمریکاست. من این ها را «متحدین فرو دست» ایالات متحد برای دخالت های نظامی جدی ایالات متحد می نامم.

این کنترل نظامی سیاره بنابر سرشت خود به منزله بیگانگی از حقوق دموکراتیک خلق ها است. چگونه می توان از دموکراسی در عراق یا افغاتستان یا در سرزمین های اشغالی فلسطین صحبت کرد؟ نظامی کردن و جهانگیر کردن (Globalisation)   در مقابل استفاده کردن از این اصطلاح فرانسوی «جهانی سازی»(Mondialisation)  اجتناب ناپذیر است. جهانی سازی برابر با نظامی کردن است. زیرا این جهانی سازی نمی تواند آن طور که هست، عمل کند. جامعه های تریاد (سه گانه)، انحصاری بودن دسترسی به منابع ملی مجموع سیاره را حفظ می کنند. جنگ شمال علیه جنوب، دخالت ایالات متحد در خاورمیانه، چه مستقیم در افغانستان و در عراق، چه نامستقیم توسط متحد اسراییلی اش در فلسطین و از طریق فلسطین تهدید کشورهای عرب مجاور، تهدید علیه ایران به دستاویزتوسعه صنعت هسته ای از آن جا است. همه این دخالت ها، جنگ شمال علیه جنوب است که پیش از این آغاز شده بود. ما آن را دوران (Epoque) می نامیم. هدف دور دست، عراق نیست چین و شاید حتا روسیه است، اگر از تونلی که در آن وارد شد، خارج نشود- و این کشور از این تونل خارج می شود.

اولیگارشی، استاتوکراسی، اتوکراسی

ما سیستمی داریم که سیستم قدرت های مستقر در خلال جهان است که کاملاً ضد دموکراتیک است: این سیستم اولیگارشی است. اغلب در مطبوعات غربی از «اولیگارشی روسی» صحبت می کنند. این روبرداشت کم رنگی از اولیگارشی واقعی ایالات متحد، اروپا و ژاپن است. در این کشورها به راستی اولیگارشی وجود دارد. این اولیگارشی نه فقط اقتصاد ایالات متحد، اروپا و ژاپن، بلکه اقتصاد جهان را کنترل می کند. این اولیگارشی نه تنها مدیریت اقتصادی، بلکه در نهایت قدرت سیاسی در تریاد مورد بحث را کنترل می کند. در آن جا یک اولیگارشی واقعی وجود دارد. در روسیه، یک اولیگارشی استاتوکراسی وجود دارد. دولت می کوشد این اولیگارشی را کنترل کند – کاری که انجام نمی دهد. در غرب، هنگامی که در باره «ملی کردن یک بانک» صحبت می کنند، منظورشان دادن میلیاردها به یک بانک خصوصی است که خصوصی بماند؛ دادن پول عمومی به یک بانک خصوصی است که خصوصی بماند. یعنی این پول را به مدیریت اولیگوپل ها می دهند. برنامه کمک به بانک ها در وقت دشواری، برنامه دولت نبوده است. این برنامه برنامه اولیگوپل ها و خود بانک ها بود که دولت به کمک آن ها آمد. در روسیه یک اولیگارشی با کوششی که برای دولت مثبت است، وجود دارد. دولت اندک دموکراتیک قوی، این اولیگارشی را کنترل می کند. در چین اولیگارشی نداریم، استاتوکراسی داریم یعنی یک طبقه رهبری دولت، حزب – دولت داریم. دربقیه جهان سوم یکه سالاران (اتوکراسی ها) را داریم، آن ها به سطح اولیگارشی ها نرسیده اند. یعنی آن ها اقتصاد محلی ملی شان را کنترل نمی کنند، یا فقط نامستقیم کنترل می کنند. این اولیگارشی های تریاد هستند که آن ها را کنترل می کنند یا توسط یکه سالاران آن ها را کنترل می کنند. این یکه سالاران می توانند یک چهره کوچک داشته باشند. این چیزی است که من آن را «دموکراسی کم توان » می نامم. در مثل مانند هند یا در چند کشور دیگر با یکه سالاران با کاریکاتورهای دموکراسی روبروییم.

سه توهم

این افول دموکراسی که مانع از تقویت دموکراسی است، به عقیده من بسیار خطرناک است. زیرا این افول سرچشمه توهم های کنونی است. توهم اجتماعی لیبرالی ( که حتا دیگر صحبتی از سوسیال دموکراسی در میان نیست) توهمی استوار بر این اندیشه است که می توان سیستم را چنان که بود با چند اقدام ناچیز تنظیم و اصلاح کرد و آن را با کارآیی و به سود طبقه های مردمی کنترل کرد. این امر توهمی بیش نیست.

توهم دیگر، توهم بورژوایی ملی است. نمونه بسیار پیشرفته، بسیار منسجم، مورد چین است. البته، مورد روسیه هم وجود دارد. علاوه بر این، مورد هند، برزیل و چند مورد دیگر نیز وجود دارد. از سوی دیگر، این توهم که توسعه ملی سرمایه داری مستقل در جهانی سازی امکان پذیر است، به خاطر این توهم است که با اولیگارشی فرمانروای شمال در گیر می شود…

و سپس، سومین شکل توهم که من آن را «توهم های گذشته گرا» که ناشی از نبود پیوند با مدیریت دموکراتیک جامعه و گرایش به بازگشت به عقب، چه مدیریت دین سالار یا قوم گراست، می نامم. دین سالاری هایی مانند ایران و عربستان سعودی. البته این تنها محدود به کشورهای مسلمان نیست: جنبش های بنیادگرایانه در ایالات متحدو یا حتا یک پاپ از این نوع در نزد کاتولیک ها در اروپا دیده می شود. این ها نمونه هایی از توهم های گذشته گرا از همان نوع اند. قوم مداری… در کروآسی، در لتونی، و نه فقط در صربستان، وجود دارد. این ها ربطی به دموکراسی ندارند، این ها قوم مدارند.

نفی کردن قدرت های ملی

این است سرشت طبقه های رهبری امروز سرمایه داری واقعاً موجود. این ها به هیچ وجه قدرت های دموکراتیک نیستند. این ها قدرت های به طور بنیادی ضد دموکراتیک اند. این سیستم جهانی سازی مالی سیستمی است برای برقرار کردن قدرت اقتصادی و سیاسی واقعی اولیگوپل های مرکزهای امپریالیستی، یا مرکز امپریالیستی جمعی تریاد و برای امکان دادن به آن در برداشت کردن رانت انحصارش هم زمان از سودهای فعالیت ها در کشورهای سرمایه داری پیشرفته و دسترسی انحصاری اش به منابع طبیعی سراسر سیاره ، نفت، گاز و غیره ، فردا آب و سایر چیزها به کاستن قدرت های دولت ها و قدرت های ملی تا نیستی در خود مرکزها یا پیرامون های فرمانبر نیاز دارد.

در خود مرکزها، روند در اروپا بنا بر قانون اساسی اروپا به گونه ای است که قدرت های واقعی دولت های ملی را بدون جانشین کردن یک دولت اروپایی به جای آن ها ویران می کند و در این مسیر بسیار پیشرفت کرده است. اولیگوپل ها دولت اروپایی نمی خواهند؛ آن ها خواستار نبود دولت اروپایی اند. آن ها به نام ایده آل اروپایی خواستار ویران کردن قدرت های دولت های ملی اند. بدیهی است که آن ها فدرال یا کنفدرال واقعی را جانشین آن ها نمی کنند. من یک بار با یک وزیر لوکزامبورگی برخورد کردم که روی حوله ای که بر شانه داشت این جمله دیده می شد: «میهن من اروپا» خطاب به او گفتم «میهن واقعی شما بانک است، نه اروپا!». او از این حرف من نا خرسند شد.

این چیزی است که می توان آن را „cosmopolitisme“ یا «جهان وطنی سرمایه» نامید. این اصطلاح اغلب رد شده است. زیرا، متاسفانه، چنان که می دانیم از طرف همه گونه های فاشیستی برای حمله نادرست به سرمایه داری مورد سواستفاده قرار گرفته است. شوربختانه این واقعیت دارد.

این سیستم، آن طور که من می دانم، در خلال کنترل نظامی سیاره، نیازمند دسترسی انحصاری اولیگوپل های شمال به منابع طبیعی سراسر سیاره است و بنابراین، نفی قدرت های ملی را ایجاب می کند. عراق خود نمونه ای از آن است که از تعیین سرنوشت خود باز مانده است. به هر رو، مسئله عبارت از قدرت استعماری، قدرت مستقر توسط قدرت اشغالگر است. از این رو نفی این قدرت ها ضرورت حیاتی دارد. کشورهایی وجود دارند که مقاومت می کنند. چین و روسیه -که می کوشد مقاومت کند- و دیگر کشورهای نوخاسته مانند هند یا برزیل و چند نمونه دیگر، طیف رنگارنگ مقاومت کنندگان را تشکیل می دهند. البته اکثریت کشورهای جنوب نمی توانند مقاومت کنند یا نمی خواهند، از این شکل مدیریت روبرتابند.

چه باید کرد؟

چگونه باید با این مساله روبرو شد؟ چگونه باید در برابر این جهان وطنی (cosmopolitisme)  واکنش نشان داد؟ می توان «جهان وطنی» را به صورت کاریکاتور در نظر گرفت -ولی من علاقه ندارم آن را این گونه در نظر گیرم؛ زیرا در این شکل او در شکل کاذب انگلیسی کردن جهان به نظر می رسد. این «مدیران» آن طور که به انگلیسی می گویند، همانا کادر رهبری اولیگوپل هاست که با چمدان های کوچک مستطیل شکل مسطح برای حمل سند با هواپیما در گشت و گذارند و به انگلیسی صحبت می کنند. چگونه باید در برابر آن ها واکنش نشان داد. تنها وسیله برای واکنش نشان دادن انترناسیونالیسم خلق ها است. یعنی اکثریت خلق ها، طبقه های زحمتکش و توده های پر شمار فرودست. بنابراین من فقط از پرولتاریای کارگری صحبت نمی کنم. اکثریت خلق ها که در برابر این جهان وطنی همه قربانیان آن از درجه های گوناگون اند. آری همه قربانیان، و من با این جمله آن چه را که لازم است  و همه آن را  به عنوان چالش درک می کنند، سخنم را به پایان می برم. با این مضمون که مساله عبارت از خارج شدن از سرمایه داری در بحران است و نه خارج شدن از بحران سرمایه داری!

No Comments

Comments are closed.